ما صوفی صفهٔ صفاییم..."عطار"

 » دیوان اشعار » ترجیعات


ما مست شراب جان فزاییم

سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج شرابخانه گنجی است

ما طالب گنج کنج هاییم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است

گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید

برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم

چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم

روشن سخنی است می نماییم

 

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

  

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
صوفی صفهٔ

عشق پرواز بلندی‌ست مرا پر بدهید..."محمد سلمانی"


عشق پرواز بلندی‌ست مرا پر بدهید

به من اندیشة از مرز فراتر بدهید

 

من به دنبال دل گمشده‌ای می‌گردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

 

تا درختان جوان، راه مرا سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

 

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی‌در و پیکر بدهید

 

آتش از سینة آن سرو جوان بردارید

شعله‌اش را به درختان تناور بدهید

 

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

 

عشق اگر خواست، نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازندة او نیست، به او سر بدهید

 

دفتر شعر جنون‌بار مرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانة دیگر بدهید

 

 



منبع این نوشته : منبع
پرواز بلندی‌ست

نام تو... “مارینا تسوتایوا “

 

نام تو

پرنده‌ای‌ است در دست من

تکه‌ای یخ بر روی زبانم ...


نام تو

باز شدن سریع لب‌هاست


نام تو

چهار حرف

توپی گرفته شده در هوا

 ناقوسی نقره‌ای‌ است در دهانم


صدای نام تو

سنگی‌ است که به دریاچه‌ی آرام پرتاب می‌شود


نام تو

صدای آرام سم‌ ضربه‌هایی‌ است در شب

روی شقیقه‌ی من 


نام تو

 شلیک سریع تفنگی مسلح شده است


نام تو

غیرممکن بوسه‌ای روی چشم‌هایم

سردی پلک‌های بسته است 


نام تو

بوسه‌ی برف،جرعه‌ی آبی آب چشمه‌ای خنک 

خواب با نام تو عمیق می‌شود...

 


 


منبع این نوشته : منبع

لحظه ی دیدار..."مهدی اخوان ثالث"

  

لحظه ی دیدار نزدیک است

 باز من دیوانه ام ، مستم

 باز می لرزد ، دلم ، دستم

 باز گویی در جهان دیگری هستم

 های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

 های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست

 و آبرویم را نریزی ، دل

 ای نخورده مست

 لحظه ی دیدار نزدیک است...


منبع این نوشته : منبع
دیدار نزدیک

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم ..."سیمین بهبهانی"

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم

 

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

 

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

 

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

 

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

 

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم


منبع این نوشته : منبع
کنم گفتا ,گفتم ,گفتم تمنا

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را..."قیصر امین پور"


می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو تو آن چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آن چنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آن چنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را...

 



منبع این نوشته : منبع
چنان ,خسته خواب ,خواهمت چنان

نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا ..."محمد علی بهمنی"

 

نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا

هبوط، تجربه ای در تداوم است این جا

 

نپرس وسوسه ی آدم است یا حوا؟

چه فرق؟ چهره ی بازیگران گم است این جا

 

شدیم ساعت و تقویم، خود نمی دانیم

چه ساعت است؟ و یا فصل چندم است این جا؟

 

به شوق دیدن آرامش پس از توفان

هنوز حوصله ها در تلاطم است این جا

 

کجاست جذبه ی لبخندهایمان؟ حیفا

چقدر حافظه ها بی تبسم است این جا

 

خودم به پرسشت آخر جواب خواهم داد

مگو شنیدن پاسخ توهم است این جا

 

 



منبع این نوشته : منبع

غزل شمارهٔ ۷۱ ..." سلمان ساوجی"

 

جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمده‌ست

می‌جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده‌ست

 

جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب

قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمده‌ست

 

می‌رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم

بر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمده‌ست

 

زان دهان می‌خواهد از بهر امان، انگشتری

جان زار من که زیر لب، به زنهار آمده‌ست

 

تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیک

از فراقت روز برمن، چون شب تار آمده‌ست

 

بی‌تو گرمی خورده‌ام، در سینه‌ام خون بسته است

بی تو گر گل چیده‌ام، در دیده‌ام خار آمده‌ست

 

گر نسیمی زان طرف، بر من گذاری کرده ست

همچو چنگ از هر رگم، صد ناله زار آمده‌ست

 

روز بر چشمم، سیه گردیده است از غم، چو شب

در خیالم، آن زمان کان زلف رخسار، آمده‌ست

 

گر بلا بسیار شد، سلمان برو، مردانه باش

بر سر مردان، بلای عشق بسیار آمده‌ست

 

» دیوان اشعار » غزلیات


منبع این نوشته : منبع

شمال و جنگل و کلبه فراهم کردنش با من..." شهراد میدرى"

 

شمال و جنگل و کلبه فراهم کردنش با من

حریرِ سبزِ شالی خیسِ نم نم کردنش با من

 

گُلِ رنگین کمان در انتهایِ کوچه باغِ ابر

به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من

 

اگر سردت شده روشن کن آغوشِ اجاقم را

برایِ شعله ای بوسه مصمم کردنش با من

 

عجب قندِ سمرقندی، عجب چایِ بخارایی

بیا مهمانِ حافظ شو، غزل دم کردنش با من

 

بزن لبخند در آیینه تا از شب بیاویزم

خودت ماهم شوی از ماه، رو کم کردنش با من

 

برقص و درهم و برهم بریز ابریشمِ مویت

چنین آشوبِ دلخواهی منظم کردنش با من

 

مرا با خود ببر تا جاذبه، با سیبِ حوایت

دلی سر به هوا این گونه، آدم کردنش با من

 

تو مو خرمایِ زیتون چشمِ لب انجیرِ من باشی

در این بیتِ مقدس وصفِ مریم کردنش با من

 

لبی تر کن، معطر کن هوایِ باغِ جانم را

هزاران برگِ گُل شادابِ شبنم کردنش با من

 

اگرچه هر درود آغازِ بدرود است و دلتنگی

بیا کارت نباشد چاره یِ غم کردنش با من

 

خیالی بود اگرچه این غزل اما خیالی نیست

تو باشی این همه رویا مجسم کردنش با من

 



منبع این نوشته : منبع
کلبه فراهم

کاش می‌‌دانستی..." نیکی‌ فیروزکوهی"

 

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که بغض داشت

شانه‌هایِ تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که نیازِ نوازش داشت

دست‌های تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که هزار قصه برای گفتن داشت

یک شبِ دیگر کنارِ تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که دلِ رفتن نداشت

آغوش تو را کم داشت

کاش می‌دانستی

آن زن

من بودم

 


  


منبع این نوشته : منبع
داشتکاش ,می‌‌دانستیزنی‌ ,داشتکاش می‌‌دانستیزنی‌

کاش سری داشتم افسانه‌ای..."محمد سلمانی"

 

کاش سری داشتم افسانه‌ای

همسفری داشتم افسانه‌ای

 

کاش که در لحظه‌ی بیچارگی

چاره‌گری داشتم افسانه‌ای

 

کاش به جای پدر خاکی‌ام

ناپدری داشتم افسانه‌ای

 

عشق سر سفره‌ی من می‌نشست

ماحضری داشتم افسانه‌ای

 

یا که ستم ریشه در اینجا نداشت

یا تبری داشتم افسانه‌ای

 

کاش زمانی که دلم می‌گرفت

از تو پری داشتم افسانه‌ای

 



منبع این نوشته : منبع
داشتم ,افسانه‌ای کاش ,داشتم افسانه‌ای کاش

وطنم ای شکوه پابرجا..."افشین یداللهی"

  

وطنم ای شکوه پابرجا

در دل التهاب دوران ها

 

کشور روزهای دشوار

زخمی سربلند بحران ها

 

ایستادی بر جنگ رو در رو

خنجر از پشت می زند دشمن

 

گویی از ما و در نهان بر ما

وطنم پشت حیله را بشکن

 

رگت امروز تشنه عشق است

دل رنجیده خون نمی خواهد

 

دل تو تا ابد برای تپش

غیرعشق و جنون نمی خواهد

 

شرم بر من اگر حریم تو

پیش چشمان من شکسته شود

 

وای بر من اگر ببینم چشم

رو به رویای عشق بسته شود

 

از تب سرد موج های خزر

تا خلیجی که فارس بوده و هست

 

می شود با تو دل به دریا زد

می شود با تو دل به دنیا بست

 

 



منبع این نوشته : منبع
وطنم ,شکوه پابرجا

شصت و چهار سال بعد از کودتا..."جویا معروفی"

 

به دکتر محمد مصدق که نامش بلندتر از همه نام هاست

 

تو را قیاس می‌کنند

به صبح‌ها و شام‌ها

تو را قیاس می‌کنند

تو ای بلند آسمان

تو را شبیهِ بام‌های کوتهِ خیالشان شناختند

چه ابلهانه باختند

 

تو را قیاس می‌کنند

شکوهِ سبزه‌زارها

طراوتِ بهارها

تو را که جنگلِ عظیمِ کشوری

به طعنه با تمامِ بیشه‌ها قیاس می‌کنند

تو را قیاس می‌کنند

 

تو آفتابِ حاضری

به میهمانیِ شب و چراغ‌های نیمه جان برو

به پرده‌دارِ مفلسِ سرای شمع‌های سوخته بگو

بگو که آفتابِ حاضری

بگو که هستی و برو ...!

 

 



منبع این نوشته : منبع
قیاس ,قیاس می‌کنندتو

شیدای من..."سیمین بهبهانی"

 

 یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

 

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

 

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

 

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

 

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

 

هر شامگه در خانه ای ، چابک تر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

 

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

 


منبع این نوشته : منبع
گویم

پیک سحری..."کریم فکور"

یک نفس ای پیک سحری

بر سر کویش ،کن گذری

گو به فغانم ،به فغانم ، به فغانم

 

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقت دم نزنم

من نتوانم ، نتوانم ، نتوانم

 

من ؛غرق گناهم ،تو عذر گناهی

روز و شبم را تو که مهری تو که ماهی

 

چون باده به جوشم ، در جوش و خروشم

من سر زلفت به دو عالم نفروشم

 

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقت دم نزنم

من نتوانم ،نتوانم ، نتوانم

 

همه شب بر ماه و پروین نگـــــرم

مگر آید رخسارت بر نظــــرم

چه بگویم ، چه بگویم ، چه بگویم زیــن راز

من همین بس ، که مرا کس ، نبود دمساز

 

یک نفس ای پیک سحری

بر سر کویش ،کن گذری

گو به فغانم ،به فغانم ، به فغانم

 

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقت دم نزنم

 

من نتوانم ، نتوانم ، نتوانم


منبع این نوشته : منبع
نتوانم ,عشقت ,فغانم ,بگویم ,زنده ,منمگفتی ,زنده منمگفتی ,عشقت زنده

گفتم که مژده بخش دل خرم است این ..."هوشنگ ابتهاج"

 

گفتم که مژده بخش دل خرم است این

مست از درم در آمد و دیدم غم است این

 

 گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید

 ای گل ز بی ستارگی شبنم است این

 

 پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت

 پایان شام پیله ی ابریشم است این

 

باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت

 تنها نه من ، گرفتگی عالم است این

 

ای دست برده در دل و دینم چه می کنی

 جانم بسوختی و هنوزت کم است این

 

 آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی

 ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

 

 یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

 چندمین هزار امید بنی آدم است این

 

گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت

 آری سیاه جامه ی صد ماتم است این

 

 روا مدار که پیوسته دل شکسته بود

 دلی که سایه به زلف تو بست ای ساقی

 



منبع این نوشته : منبع

غزل شمارهٔ ۱۲۶۵ ..."مولانا"

 

آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش

وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش

 

هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان‌ها

وین اختیارها را بشکسته اختیارش

 

من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم

من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش

 

آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش

وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش

 

عشقش بلای توبه داده سزای توبه

آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش

 

چون دوست و دشمن او هستند رهزن او

ماییم و دامن او بگرفته استوارش

 

از عشق جام و دورش شاید کشید جورش

چون گوش دوست داری می‌بوس گوشوارش

 

من حلقه‌های زلفش از عشق می‌شمارم

ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش

 

لطفش همی‌شمارم دل با دم شمرده

جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

 

 

» دیوان شمس » غزلیات


منبع این نوشته : منبع
توبه

نغمه ی همدرد..."مهدی اخوان ثالث"

 آینه ی خورشید از آن اوج بلند

شب رسید از ره و آن آینه ی خرد شده

شد پراکنده و در دامن افلاک نشست

تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو

خواب تفرستد و از راه سرابم نبرد

 کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب

شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه ای شیرین است

من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن

 این سکوتی که تو را می طلبد نیست عمیق

وه که غافل شده ای از دل غوغایی من

 می رسد نغمه ای از دور به گوشم ، ای خواب

 مکن ، این نعمه ی جادو را خاموش مکن

 زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مکن

ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن

در هیاهوی شب غمزده با اخترکان

سیل از راه دراز آمده را همهمه ای ست

برو ای خواب ، برو عیش مرا تیره مکن

خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه ای ست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته ام

روح من منتظر آمدن مرغ شب است

عشق در پنجه ی غم قلب مرا می فشرد

با تو ای خواب ، نبرد من و دل زینت سبب است

مرغ شب آمد و در لانه ی تاریک خزید

نغمه اش را به دلم هدیه کند بال نسیم

آه ... بگذار که داغ دل من تازه شود

روح را نغمه ی همدرد فتوحی ست عظیم


منبع این نوشته : منبع
خواب ,نغمه ,نبرد

غزل شمارهٔ ۹... "فروغی بسطامی"

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را

کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

 

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 

چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد

تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

 

بالای خود در آینهٔ چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

 

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

 

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

 

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

 

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را

 

زیبا شود به کارگه عشق کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

 

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

 

با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی

میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را

 

جم دستگاه ناصردین شاه تاجور

کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

 

شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت

زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

 

» دیوان اشعار » غزلیات

 

 


منبع این نوشته : منبع
هزار

آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد..." مهدی فرجی"


آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد

خنده و گریه ی تواَم به سراغم آمد

 

آمدی مثل همان سال نبودی دیگر

میوه ی نورس من! کال نبودی دیگر

 

آمدی «نو شده» هرچند کهن تر شده ای

ای فدای قد و بالای تو... زن تر شده ای!

 

شیطنت رفته و افسونگری آموخته ای

خوانده ای شعر مرا، شاعری آموخته ای

 

جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود

لانه ی مضطربِ فاخته یی ترسو بود

 

دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود

زنی آمد که لبِ خنده زنش غمگین بود

 

دختری بست به بازوی درختی، تابی

زن سرازیر شد از سُرسُره ی بی تابی

 



منبع این نوشته : منبع
سراغم ,آمدی، شادی